تبلیغات
 تابستونی - مطالب خواندنی

خدا همیشه با ماست

خدا همیشه با ماست
گفتم: خدا آخه این همه سختی؟ چرا؟
گفت: «انَّ مع العسر یسرا»
"قطعا با هر سختی، آسانی است.(انشراح/6)
*
گفتم: واقعا؟!
گفت: «فإنَّ مع العسر یسرا»
حتما با هر سختی، آسانی است.(انشراح/7)
*
گفتم: خب خسته شدم دیگه...
گفت: «لاتـقـنطوا من رحمة الله»
از رحمت من ناامید نشو.(زمر/53)
*
گفتم: انگار منو فراموش کردی!
گفت:«اذکرونی اذکرکم»
منو یاد کن تا یادت باشم.
*
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟!
گفت: « وَ ما یدریک لَعلَّ السّاعة تکون قریبا»
تو چه می دانی، شاید موعدش نزدیک باشد.(احزاب/63)
«انّی اعلم ما لاتعلمون»
من چیزایی میدونم که شما نمی دونید.(بقره/ 30)
*
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اون موقع چی کار کنم؟
گفت: « و اتّبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله»
حرف هایی که بهت زدمو گوش کن، و صبر کن ببین چی حکم می کنم.
(یونس/ 109)
*
ناخواسته گفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفت: «الیس الله بکاف عبده»
من هم برای تو کافی ام.(زمر/36)
*



طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: خدا، مشکلات زندگی، سختی، آموزنده، جملات ناب، زندگی،

تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1396 | 01:24 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

دعای زیبا

مناجات
ﺧﺪﺍﻳﺎ !

ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺛﺮﻭﺗﻢ ﺩﺍﺩﻱ،ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ
ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺗﻮﺍﻧﺎﻳﻲ ﺍﻡ ﺩﺍﺩﻱ، ﻋﻘﻠﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﻢ ﺩﺍﺩﻱ، ﺗﻮﺍﺿﻌﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﻛﻪ ﺗﻮﺍﺿﻌﻢ ﺩﺍﺩﻱ ﻋﺰﺗﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺗﻢ ﺩﺍﺩﻱ، ﻋﻔﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﻴﻢ ﺩﺍﺩﻱ، ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﻛﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻛﺮﺩﻡ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢﻧﻜﻦ...



طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: دعا، مناجات، خدا، دعای خوب، خدایا، جملات زیبا،

تاریخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 10:30 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

زندگی


موهای سفیدی که لابلای موهایمان داریم ..

تاوان حرفهایست که نمیتوانیم بزنیم ولی به همه می گوییم ارثیست!

اگر عقل امروزم را داشتم کارهای دیروزم را نمیکردم ولی اگرکارهای دیروزم را
نمی کردم عقل و تجربه امروزم را نداشتم!

ازآنچه برسرتان گذشته نهراسید حتی فرار هم نکنید...

بلکه دوستش بدارید زیرا همان گذشته بود که امروز شما راساخته است...

فقیری سه عدد پرتقال خرید...
اولی رو پوست كند خراب بود
دومی رو پوست كند اونم خراب بود
بلند شد لامپ رو خاموش كرد و سومی رو خورد.

گاهی وقتا باید خودمون را به ندیدن و نفهمیدن بزنیم تا بتونیم زندگى كنیم...! 

وقتى گرسنه اى،
یه لقمه نون خوشبختیه...

وقتى تشنه اى،
یه قطره آب خوشبختیه...

وقتى خوابت میاد،
یه چرت كوچیك خوشبختیه…

خوشبختى یه مشتى از لحظاته…
یه مشت از نقطه هاى ریز،
كه وقتى كنار هم قرار مى گیرن،
یه خط رو میسازن به اسم 

✨زندگی



طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: تجربه، خوشبختی، معنای زندگی،

تاریخ : سه شنبه 12 بهمن 1395 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

تله موش

داستان کوتاه
موشی در خانه ی صاحب مزرعه، تله موش دید. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش؛ مشکل توست به ما ربطی ندارد...
ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزید و سپس از آن مرغ، برایش سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان از زن مزرعه دار، سر بریدند. زن مزرعه دار زنده نماند و مُرد. گاو را برای مراسم ترحیم کُشتند.
«و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد. »




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: داستانک، آموزنده، مشکلات دیگران، داستان کوتاه، داستان موش و تله موش در مزرعه،

تاریخ : سه شنبه 21 دی 1395 | 03:12 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

قدم اول معرفت

سخنانی از سلطان العارفین شیخ بایزید بسطامی

یا چنان نمای كه هستی ؛ یا چنان باش كه می نمائی .

هر گز از متكبر بوی معرفت نیاید .

بار خدایا ! جز تو كس ندارم  و چون تو را دارم همه را دارم .

اگر من صد بار بگویم كه خداوندم اوست ؛ تا او مرا بنده خود نداند ؛ فایده ای نبود .

سوار دل باش و پیاده تن  .

سی سال بود كه میگفتم ؛ خدایا ! چنین كن و چنین ده ؛ چون به قدم اول معرفت رسیدم ؛ گفتم : الهی تو مرا باش و هر چه می خواهی كن .




طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: خدا، معرفت خدا، شناخت خدا، سخن بزرگان، جملات ناب،

تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 12:23 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

رازی بنام توکل

خدایا...
قصه وکالت را زیاد شنیده ام
اما قصه وکیلی چون تو را نه ...
تو که وکیل باشی همه حق ها گرفتنی است
پرونده ای که تو وکیلش باشی قصه اش ستودنی است
از روزی که ایمان آوردم، تو وکیل منی و تنها پناهم
و تو در این عشق بازی، پرده از رازی بزرگ برداشتی، رازی که اسمش را می دانستم اما رسمش را ...

رازی بنام "توکل" ...
"توکل" قصه ای است که از روز ازل برایمان خواندی و گفتی در هر تاریکی و پیچ و خم دنیا و حتی در تمام لحظات روشنایی، 
دستانت در دست من است ...
بنده من، نگران نباش و به من اعتماد کن...
"توکل" ...

و فهمیدم :
"حسبنا الله ونعم الوکیل"



طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: توکل، خدا، اعتماد به خدا، توکل به خداوند، رازی بنام توکل، وکیل،

تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1395 | 08:42 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

این هم می گذرد

این نیز می گذرد

رﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ
ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﻢ ، ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ
ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ . ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :

"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ"
ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ
ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ..........

ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ . 
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :
"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ !!!

گر به دولت برسی 
مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی 
پست نگردی مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گرتو بازیچه این دست نگردی مردی(!)




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: این هم می گذرد، داستانک، داستان کوتاه، آموزنده، این نیز بگذرد، می گذرد،

تاریخ : یکشنبه 16 آبان 1395 | 11:17 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

ترس از مشکلات

درس زندگی
روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.
مار میگفت: ادما از ترسِ ظاهر ترسناك من میمیرند؛
 نه بخاطر نیش زدنم!
اما زنبور قبول نمى كرد.
مار هم برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى  خوابیده بود؛ نزدیک شد و رو به زنبور گفت:
من چوپان رو نیش مى زنم ومخفى میشم ؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن!
مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع كرد به پرواز بالاى سر چوپان.
چوپان از خواب پرید و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش و تخلیه زهر کرد.
مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد.
سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه دیگه اى  کشیدند:
اینبار زنبور نیش زد و مار خودنمایى کرد!
چوپان از خواب پرید
و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت!
او بخاطر وحشت از مار، دیگر زهر را تخلیه نكرد وضمادى هم استفاده نکرد...
چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد!
 خیلى ازبیمارى ها و مشكلات هم همین جورین؛ و ادما فقط بخاطر ترس از آنها، نابود میشوند. پس همه چى بر مى گرده به برداشت ما از زندگى و شرایطى كه توشیم. واسه همین بهتره دیدگاه مون و به همه چى خوب كنیم.
 "مواظب تلقین های زندگی خود باشید...!"




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: داستانک، داستان کوتاه، گفتگوی زنبور و مار، مشکلات زندگی، تلقین های زندگی، ترس، درس زندگی،

تاریخ : جمعه 14 آبان 1395 | 08:49 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

کودکان دیروز

یادش بخیر
ﮐﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﺴﻞ 40، 50، 60، ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪﺍﺱ؟؟
ﻣﺎ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪﻫﺎﻯ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎ ﺣﻴﺎﻁ ﻭ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻭ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻛﺮﺩیم...ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻥ ﺗﻮﻯ ﭘﺸﻪ ﺑﻨﺪ و ﺁﺏ ﺗﻨﻰ ﺗﻮﻯ ﺣﻮﺽ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ...ﻛﻴک ﺗﻮﻟﺪﺍﻣﻮﻥ ﺧﻴﻠﻰ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ...ﻫﺮ ﻛﻰ ﻛﺎﺩﻭ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﺍﺯ ﺻﻤﻴﻢ ﻗﻠﺒﺶ ﺑﻮﺩ وﻛﺴﻰ ﻭﺍﺳﻪ ﻛﺎﺩﻭ ﺩﺍﺩﻥ، ﻣﺎ ﺭﻭ ﻗﻴﻤﺖ ﮔﺬﺍﺭﻯ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩ...
ﺣﺘﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻮﻩی ﺧﺎﻟﻪ ﻋﻤﻪی ﺑﺎﺑﺎﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﻣﻴﺪﻳﺪﻳﻢ،ﻧﻪ ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭا ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻫﻤﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻦ...
ﻋﻴﺪ ﻭﺍﺳﻤﻮﻥ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ...ﻋﻴﺪﻯ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻴﻢ...ﻛﻢ ﻳﺎ ﺯﻳﺎﺩ، ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﺎﻓﻰ ﺑﻮﺩ...
ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻬﺎﻯ ﻓﺎﻣﻴﻠﻰ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ...ﺣﺎﻻ ﻫﺮﻛﻰ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻣﻴﺮﻩ، ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﻔﻬﻤﻪ! ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻋﺎﻟﯽ...ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺑﺎﺣﺎﻝ...ﻫﻤﻤﻮﻥ ﻋﯿﻦ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ...ﻋﯿﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﺳﺮﻭﺩ!ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﺷﮑﻞ ﻫﻢ...ﺧﻮﻧﻪﻫﺎﯼ ﻋﯿﻦ ﻫﻢ...ﻋﻤﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺩﺍﯾﯽ ﻋﻤﻮﻣاﻣﺎﻥﺑﺰﺭﮔﺎ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮔﺎ ﮐﻪ ﺟﺰﺀ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ...ﺍﮔﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﻢ، ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ...ﺍﮔﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺟﻤﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ...ﮐﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪﺍﯾﻢ؟!!!
قدیما
ﻧﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﯽ...ﻧﻪ ﺗﺒﻠﺘﯽ...ﻧﻪ ﻟﭗ ﺗﺎﭘﯽ...ﻧﻪ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ...ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ...ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ...ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻭ ﺑﺪﯾﺶ...ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ ﺑﻮﺩ...ﺗﻠﻔﻦ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﻭﻧﻮﻗﺘﺎ؛ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪﯾﻢ ﻧﯿﺴﺘﻦ...ﺑﻌﺪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﺍﻭﻧﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ...! ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻣﺎ...!
ﮐﻠﯽ ﺫﻭﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ:ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﻩ...ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻪ ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﯿﻦ...ﻣﺎ ﻋﯿﻦ ﻋﺴﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ...ﺑﭽﮕﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ...ﺣﺎﺍﺍﺍﺍﺍﻝ ﮐﺮﺩﯾﻢ...ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﻝ ﺩﯾﺮﻭﺯ، ﺩﻫﻪ ۴۰، ۵۰، ۶٠...




طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: قدیما، دهه شصتیا، نسل سوخته، یادش بخیر، عید نوروز، یادی از گذشته ها،

تاریخ : شنبه 8 آبان 1395 | 10:11 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

مهمان خدا

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی برای مرده های شما نماز می خواند؟». چوپان گفت: «ما کسی را برای این کار نداریم».خودم نماز آنها را می خوانم. مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!» چوپان مقابل جنازه ایستاد و یکی دو کلمه زمزمه کرد و گفت: «نمازش تمام شد!» مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟ چوپان گفت:بهترازاین بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟» پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!» مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خداوند گفتم: “خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی؟». استاد الهی قمشه ای .




طبقه بندی: جملات و سخنان ناب، خواندنی،
برچسب ها: داستانک، داستان کوتاه چوپان، نماز، جملات ناب، سخنان زیبا، مهمان خداوند کریم، لطف خدا،

تاریخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 | 03:03 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

تاثیر گل و گیاه روی حالت روحی افراد

تأثیر گل و گیاه روی حالت روحی افراد.. پژوهش ها نشان می دهد خریدن گل، كاشتن گل و گیاه و به طور كلی نگاه كردن به گل باعث برانگیخته شدن احساس شادی، آرامش و طراوت، مثبت اندیشی و دوری از غم و اندوه می شود. پروفسور جنت هاویلند جونز- روانشناس : «نكته جالب توجه درباره نقش گل در سلامت روحی- روانی افراد آن است كه فرد با تماشا كردن به گل و لذت بردن از طراوت، رنگ و عطر زیبای آن می تواند حالت روحی نامتعادل خود را تغییر داده و به حالت طبیعی بازگرداند؛ در واقع گل عاملی جهت تعدیل رفتار در طول شبانه روز بوده و هر بار نگاه كردن به گل عاملی جهت ایجاد یك اتصال عصبی مثبت در مغز است.»




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: گلها، تاثیر گلها در کاهش استرس، مثبت اندیشی، تأثیر گلها در آرامش افراد، مشکلات زندگی، نقش گل در سلامت روحی، زبان گلها،

تاریخ : سه شنبه 27 مهر 1395 | 11:20 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

معجون گره گشا

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.
بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم! گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد. گفتند:... آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید گفت:آری 
نخست اعتماد بر خدای است ،
دوم آنچه مقدر است بودنی است،
سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست٬
چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،
پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد٬
ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد 
چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.
 استاد الهی قمشه ای



طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: معجون، معجون کارگشا، مشکلات زندگی، معجون مشکل گشا، داستانک، داستان کوتاه، سخنان دکتر الهی قمشه ای،

تاریخ : یکشنبه 25 مهر 1395 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

1

بسیاری از حافظ شناسان اعتقاد دارند این شعر در مورد امام حسین(ع) است . به مناسبت شهادت سید الشهدا امام حسین (ع) مرور دوباره این شعر زیبا خالی از لطف نیست.

غزلیات حافظ

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت





طبقه بندی: شعر و ادبیات، خواندنی،
برچسب ها: Moharam95، شعر زیبا در مدح امام حسین (ع)، زان یار دلنوازم شکریست با شکایت، رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس، اشعار زیبا با موضوع کربلا، شعر زیبا محرم، شعر حافظ درباره شهادت امام حسین،

تاریخ : یکشنبه 18 مهر 1395 | 05:53 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

داستان کوتاه و جالب

داستانک

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا! پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد. 
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک بیاور. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟ افراد حاضر در مسجد که گمان می کردند، جوان پیرمرد را بقتل رسانده، نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند.
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا به من نگاه می کنید؟! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز، کسی مسلمان نمی شود!!!




طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: قربانی، با چند رکعت نماز کسی مسلمان نمی شود، خدا، سخنان آموزنده، جملات ناب، آموزنده، داستانک،

تاریخ : جمعه 9 مهر 1395 | 04:02 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

کاش کودک می شدیم

فارسی


ما بچه مدرسه ای های قدیمی
پاکن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهایمان از کاه بود
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی،پیراهنش را می درید
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم!!!!

قدیما




طبقه بندی: شعر و ادبیات، خواندنی،
برچسب ها: قدیم، شعر کاش کودک می شدیم، دوران مدرسه، گذر خاطره ها، دهه شصتیا، یاد قدیما،

تاریخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 03:26 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

چک دو امضا

خواست خدا
 بعضی ﭼﻚﻫﺎ ﺩﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛
ﺗﺎ ﺍﻣﻀﺎﻱ ﺩﻭﻡ ﻧﺒﺎﺷﺪ،
ﻧﻘﺪ ﻧﻤﻲﺷﻮﻧﺪ،
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺩﻭﻡ،
ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻫﻞ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﻢ ﺍﻣﻀﺎ ﻛﻨﻨﺪ،
ﻫﻴﭻ ﻓﺎﻳﺪﻩﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ!
ﺑﺎﻧﻚ ﻓﻘﻂ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﻣﻀﺎ ﺭﺍ ﻣﻲﺷﻨﺎﺳﺪ.

ﺣﺎﻝ، ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺗﯽ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻴﻔﺘﺪ، ﻣﺜﻞ ﭼﻚ
ﺩﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ!!
ﻳﻚ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻳﻚ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮﺵ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﺧﺪﺍﺳﺖ...
ﺗﺎ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻫﻴﭻ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻫﻤﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ.

‏«ﺩﺭ ﻧﻴﻔﺘﺪ ﻫﻴﭻ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ
ﺑﻲ ﻗﻀﺎ ﻭ ﺣﻜﻢ ﺁﻥ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺑﺨﺖ‏»

ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﻳﺪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺁﺑﺮﻭﻳﺖ ﺭﺍ ﻣﻲﺭﻳﺰﻡ،
ﺳﻜﻪ ﻳﻚ ﭘﻮﻟﺖ ﻣﻲﻛﻨﻢ،
ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻲﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﻭﻱ ﻳﺦ ﺷﻮﯼ،
ﺑﻼﻳﯽ ﺳﺮﺕ ﻣﻲﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﺮﻍﻫﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻨﺪ...
ﻫﻴﭻ ﻧﺘﺮﺱ!

ﭼﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﭼﻚ ﺩﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﻣﻀﺎﻱ ﺩﻭﻡ ﻣﺎﻝ ﺧﺪﺍﺳﺖ؛
ﻳﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﺎ ﺁﺑﺮﻭﯼ ﺗﻮ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺷﻮﺩ،
ﻭ ﺍﻭ ﻳﺎ ﻧﻤﻲﺧﻮﺍﻫﺪ،
ﻳﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﻮﺩ ﺗﻮﺳﺖ...
‏«ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻥ ﺧﺴﺮﻭ ﻛﻨﺪ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺑﻮﺩ‏»

ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺁﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻳﯽ ﻛﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﭼﺸﻤﻪ ﻇﺮﻑﻫﺎﯼ ﻣﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﻭﻝ
ﮔﻞﻣﺎﻟﯽ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﺎﺭ ﻇﺮﻑﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻔﺎﻑ ﻣﻲﻛﻨﺪ.

ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﻲ ﻣﺎ ﺭﺍ ﮔﻞﻣﺎﻟﯽ ﻣﻲﻛﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺷﻔﺎﻓﻴﺖ ﻭ ﻧﻮﺭﺍﻧﻴّﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺪﻫﺪ.

ﭘﺲ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺩ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ، ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺷﺮﻁ؛ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺍﻳﻦﻛﻪ ﺗﻮ
ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺻﺤﻴﺢ ﻭ ثوﺍﺏ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻧﮕﻴﺮﯼ ﺑﻠﻜﻪ ﺩﻗﻴﻘﺎً ﺑﻪ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺧﻮﺩ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﯽ.
ﻭ ﺭﺍﺳﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻮﺩ، ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﻲ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻣﯽﺁﻳﺪ!

ﻳﻌﻨﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﺎ ﻧﻤﻲﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺳﻴﺒﯽ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ،
ﻣﮕﺮ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ.
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺳﻮﺩ ﻭ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺍﺳﺖ.




طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: خدا، آموزنده، چک دو امضا، امضای دوم، سخنان زیبا، جملات ناب، خواست خدا،

تاریخ : یکشنبه 4 مهر 1395 | 07:40 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

مثبت اندیشی

 آرامش درون از هر اصلی مهمتره...

می گویند با هر كس باید مثل خودش رفتار كرد !
شما گوش نکنید، چون اگر چنین بود از منش و شخصیت هیچكس ،چیزى باقى نمی ماند !


هركس هر چه به سرت آورد فقط خودت باش... 
نگذار برخورد نادرست آدمها ، اصالت و طبیعت تو را خدشه دار کند.

اگر جواب هر جفایى ، بدى بود که داستان زندگی ما خالى از آدم های خوب می شد !
اگر نمی توانى شخص مثبت زندگی كسى باشى...
اگر براى یاد دادنِ همان خوبى هایى كه خودت بلدى ، ناتوان هستی
اگر خوبى كردى و بدى دیدى

كنار بكش، اما بد نشو.

این تنها كاریست كه از دستت بر می آید... 
تو شخص مثبت زندگی خودت باش....





طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب، دیگر،
برچسب ها: مثبت اندیشی، جملات ناب، آرامش درون،

تاریخ : سه شنبه 30 شهریور 1395 | 02:40 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

جرا دعا کنم ؟

تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 08:04 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

فرازی از دعای عرفه امام حسین (ع)

دعای امام حسین در روز عرفه از بی نظیرترین مناجات ها و دعاهایی است که در روز عرفه و در صحرای عرفات (در ۲۰ کیلومتری مکه) توسط امام حسین (ع) و همراهانش در بیرون خیمه‌ها خوانده شد. این دعا از اعمال مهم شیعیان در روز عرفه است که پس از نماز ظهر و عصر تا غروب خوانده می‌شود.

دعای عرفه

خداى را سپاس كه براى حكمش برگرداننده ‏اى،و براى بخشش بازدارنده ‏اى و همانند ساخته ‏اش ساخته هیچ سازنده ‏اى نیست،و او سخاوتمند وسعت‏بخش است،انواع مخلوقات را پدید آورد،و ساخته ‏ها را با حكمتش محكم نمود،طلیعه‏ ها بر او پوشیده‏ نمیماند،و ودیعه‏ ها نزد او ضایع نمیشود پاداش‏ دهنده‏ هر سازنده،و بی نیازكننده هر قناعت‏گر،و رحم‏ كننده بر هر نالان،و فرو فرستنده سودها،و نازل‏ كننده كتاب جامع‏ با نور درخشان است،او شنونده دعاها،و دوركننده بلاها،و بالابرنده درجات،



ادامه مطلب

طبقه بندی: جملات و سخنان ناب، خواندنی،
برچسب ها: دعای عرفه، دعای امام حسین(ع) در روز عرفه، خدا، سخنان زیبا، مناجات، مشکلات زندگی، سخن بزرگان،

تاریخ : یکشنبه 21 شهریور 1395 | 09:27 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

به یاد علیرضا که پروانه شد

علیرضا جان مبارک باشه دومین سالگرد پروازت

علیرضا


ماه من!

غم و اندوه اگر هم روزی

مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات

از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود

که خدا هست ، خدا هست هنوز

او همانی است که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید

نشانم میداد

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد

همه زندگی ام ، غرق شادی باشد

ماه من! غصه اگر هست ، بگو تا باشد

معنی خوشبختی ، بودن اندوه است

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ، میوه یک باغــند

همه را با هم و با عشق بچیین

ولی از یاد مبر ،

پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست ، خدا هست

خدا هست هنوز ...



علیرضا

alireza

علیرضا

ادامه عکس ها

طبقه بندی: شعر و ادبیات، عکس، خواندنی،
برچسب ها: علیرضا، خدا هست هنوز، غم وشادی، گذر خاطره ها، قدیما،
دنبالک ها: سرتیپ شهید حمیدرضا بستانی،

تاریخ : سه شنبه 16 شهریور 1395 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

ده جمله تاثیر گذار از استاد الهی قمشه ای

1-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید..قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید..

۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد...

۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی ؛شمع های افتاده خاموش می شوند...

۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد حتی اگر غلام درگاهت باشد؛دوست مدار کسی را که دوستت ندارد حتی اگر سلطان قلبت باشد...

۵- هیچ کدام از ما با "ای کاش”، به جایی نرسیده‌ایم...

۶- "زمان” وفاداریه آدما رو ثابت میکنه نه "زبان” ...

۷- همیشه یادمون باشه که نگفته هارو میتونیم بگیم اما گفته هارو نمیتونیم پس بگیریم …

۸- خودبینی، دیدن خود نیست،خودبینی، ندیدن دیگران است...

۹- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند

! ۱۰- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به انــدازه ظــرفــیت آنها ابراز بدار...

...




طبقه بندی: جملات و سخنان ناب، خواندنی،
برچسب ها: جملات ناب، سخنان زیبا، جملات الهی قمشه ای، سخنان استاد الهی قمشه ای، راه حل مشکلات زندگی، جملات تاثیر گذار، آموزنده،

تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1395 | 11:20 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

راز زندگی

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند. ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده و می مردند. از اینرو مجبور بودند انتخاب کنند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد. آنها تصمیم گرفتند که باز گردند و گردهم آیند؛ آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند. بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است که هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنانرا تحسین نماید... .

...




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: معنای زندگی، جملات ناب، سخنان زیبا، زندگی چیست، آموزنده،

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 05:58 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

حکمت خدا

تنها نجات یافتهِ کشتی، حالا تو ساحل این جزیره دور افتاده، تک و تنها بود. اون، هر روز رو به امید کشتی نجات، کنار ساحل مینشست و افق رو تماشا می کرد.

سرانجام بعد از گذشت مدتی، خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا از خطرات درامان بمونه و بتونه توی اون استراحت کنه. اما وقتی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه ش در حال سوختنه و دودی از اون به آسمون میره.

بدترین اتفاق، افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود. با دیدن شعله های آتیش از شدت خشم و اندوه در جا خشک ش زد. فریاد زد: «خدایا! چطور راضی شدی با من این کارو بکنی؟»

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی اومده بود تا نجاتش بده... مرد، خسته و حیرون بود. نجات دهندگان می گفتند: خدا خواست که ما دیشب اون آتیشی رو که روشن کرده بودی ببینیم! ...





طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: حکمت خداوند، سخنان ناب، جملات زیبا، داستانک، داستان کوتاه زیبا، مشکلات زندگی، داستان مسافر بازمانده کشتی،

تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 09:24 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

یادت میاد

یادت میاد؟؟؟ وقتی کوچیک بودیم... تلویزیون کوچیک 14 اینج نارنجی سیاه وسفید با شام سبک... با پنکه شماره 5...

مشقاتو مینوشتی خط خط از بالا به پایین

//////// \\\\\\\\\ ||||||| \\\\\\\ //////

اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت. یادت میاد؟؟؟ وقتی ک صدای هواپیما رو میشندیم... می پریدیم تو حیات براش دست تکون میدادیم و با دست به دهنمون میزدیم... می نشستیم به انتظارکلاس چهارم تا با خودکار بنویسیم

یادت میاد؟؟؟ وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو6 و کوچکه رو4

یادت میاد؟؟؟ وقتی نقاشی میکردی خورشیدو رو زاویه برگه میکشیدی...

یادت میاد؟؟؟ فکرمیکردی قلب انسان این شکلیه♡

یادت میاد؟؟؟ در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه...

یادت میاد؟؟؟ اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی و دهنتو با دستت پاک میکردی. ..

زندگی چه زود میگذره، کاش هنوز کوچیک بودم...

یادش بخیر...




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: قدیما، یادش بخیر، گذشته ها، قدیم، خاطرات مدرسه، خاطرات، خاطرات کودکی،

تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 07:18 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

حکایت دنیا

قطره عسلی بر زمین افتاد. مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید...

باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هرچه بیشتر و بیشتر لذت ببرد... مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد... اما افسوس که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک شده و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت...

او در همین حال ماند تا آنکه نهایتا جان داد... بنجامین فرانکلین میگوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود. این هست حکایت دنیا!

...




طبقه بندی: جملات و سخنان ناب، خواندنی،
برچسب ها: دنیا، جملات ناب، سخنان زیبا، حکایت مورچه و عسل، حکایت ما و دنیا،

تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | ایران بلاگ | ویندوز سون