تبلیغات
 تابستونی - مطالب خواندنی

یادت میاد

یادت میاد؟؟؟ وقتی کوچیک بودیم... تلویزیون کوچیک 14 اینج نارنجی سیاه وسفید با شام سبک... با پنکه شماره 5...

مشقاتو مینوشتی خط خط از بالا به پایین

//////// \\\\\\\\\ ||||||| \\\\\\\ //////

اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت. یادت میاد؟؟؟ وقتی ک صدای هواپیما رو میشندیم... می پریدیم تو حیات براش دست تکون میدادیم و با دست به دهنمون میزدیم... می نشستیم به انتظارکلاس چهارم تا با خودکار بنویسیم

یادت میاد؟؟؟ وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو6 و کوچکه رو4

یادت میاد؟؟؟ وقتی نقاشی میکردی خورشیدو رو زاویه برگه میکشیدی...

یادت میاد؟؟؟ فکرمیکردی قلب انسان این شکلیه♡

یادت میاد؟؟؟ در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه...

یادت میاد؟؟؟ اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی و دهنتو با دستت پاک میکردی. ..

زندگی چه زود میگذره، کاش هنوز کوچیک بودم...

یادش بخیر...




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: قدیما، یادش بخیر، گذشته ها، قدیم، خاطرات مدرسه، خاطرات، خاطرات کودکی،

تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 07:18 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

حکایت دنیا

قطره عسلی بر زمین افتاد. مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید...

باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هرچه بیشتر و بیشتر لذت ببرد... مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد... اما افسوس که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک شده و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت...

او در همین حال ماند تا آنکه نهایتا جان داد... بنجامین فرانکلین میگوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود. این هست حکایت دنیا!

...




طبقه بندی: جملات و سخنان ناب، خواندنی،
برچسب ها: دنیا، جملات ناب، سخنان زیبا، حکایت مورچه و عسل، حکایت ما و دنیا،

تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

پرده ای از جهنم و بهشت

فرشته گفت می خواهی پرده ای از جهنم و بهشت را به تو نشان دهم ؟


بهشت و جهنم


مرد با خوشحالی گفت : بله خیلی دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند . فرشته او را به سمت دو در هدایت کرد و ... ادامه این مطلب جالب و آموزنده را در ویدیو زیر ببینید.
ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی، ویدیو، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: محبت و عشق، خودخواهی، کمک کردن به یکدیگر، رفتار انسان ها، بهشت و جهنم، جملات ناب، سخنان زیبا،

تاریخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 | 08:37 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

تخلیه انرژی منفی

ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺭﺍ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺻﺪﻣﻪ نزند ...؟ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺟﺬﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺻﺪﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ . ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺳﺖ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﯾﺎ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻞ ﯾﺎ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﻛﻨﯿﺪ . ﮔﯿﺎﻫﺎﻥ، ﮔﻞﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺪﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻏﻠﺐ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﮔﻞﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻨﺪ .

ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﺭﻙ ﻛﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮔﻞ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺨﺼﯽ ﮔﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽﻛﻨﺪ، ﺁﻥ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻛﻤﻚ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻣﻨﻔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺲ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﺑﺪ .

ﻣﺤﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﻭﺍﻥ ﺣﻤﺎﻡ، ﺍﺳﺘﺨﺮ، ﺩﺭﯾﺎ ﯾﺎ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﺳﺖ . ﻫﺮﭼﻪ ﺣﺠﻢ ﺁﺏ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ . ﺁﺏ، ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺭﺍ ﺟﺬﺏ ﻣﯽﻛﻨﺪ؛ ﺣﺘﯽ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻊ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺭﻭ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﮐﻨﯿﺪ

ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﺪﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ، ﺁﺗﺶ، ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻟﭙﺬﯾﺮ، ﺑﺮﻑ ﻭ ... ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺳﻮﺩﻣند باشد. •••




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: انرژی منفی، چند روش تخلیه انرژی منفی، رازهای موفقیت، آموزنده، جذب انرژی منفی توسط طبیعت، تخلیه انرژی منفی توسط گلها، راه های مقابله با استرس،

تاریخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 | 04:48 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

آزمون سه گانه

روزی یکی از آشنایان، بزرگ مردی دید و گفت: می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیده ام و او درباره تو چه گفته است؟ بزرگمرد جواب داد: یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد.

مرد گفت: پالایش سه‌گانه؟ بزرگمرد گفت: درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی.

اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟ مرد گفت: نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام...

بزرگمرد گفت: بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر،

مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟ مرد گفت: نه، برعکس... بزرگمرد گفت: پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است؛

مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟ مرد گفت: نه، نه حقیقتا.

بزرگمرد نتیجه‌گیری کرد: بسیار خوب، اگر آنچه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند!!! چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟

...




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: آزمون سه گانه، پالایش سه گانه، زندگی، جملات زیبا، سخنان ناب،

تاریخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

حکمت خداوند

حکمت خدا


چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است , و یا چیزی را دوست داشته باشید حال آنکه شر شما در آن است و خدا می داند و شما نمی دانید.

سوره بقره آیه ۲۱۶




طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: سخنان ناب، جملات ناب، جملات آموزنده، حکمت خدا، مشکلات زندگی، رازهای موفقیت،

تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | 06:21 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

سوت

بنجامین فرانکلین در هفت‌سالگی اشتباهی مرتکب شد که در هفتادسالگی هم از یادش نرفت. او پسرک هفت ‌ساله‌ای بود که سخت عاشق یک سوت شده بود. اشتیاق او برای خرید سوت به‌ قدری زیاد بود که یک ‌راست به مغازه اسباب‌بازی ‌فروشی رفت و هر چه سکه در جیبش داشت، روی پیشخوان مغازه ریخت و بدون آنکه قیمت سوت را بپرسد همه سکه‌ها را به فروشنده داد.

فرانکلین هفتاد سال بعد برای یک دوستی نوشت: سوت را گرفتم و به خانه رفتم و آن‌قدر سوت زدم که همه کلافه شدند اما خواهر و برادرهای بزرگم متوجه شدند که برای یک سوت پول فراوان پرداخته‌ام و وحشتناک به من می‌خندیدند!

اوقاتم عجیب تلخ شده بود و از ته دل گریه می‌کردم. سال‌ها بعد که فرانکلین سفیر امریکا در فرانسه و شخصیت معروف و جهانی شد هنوز آن را فراموش نکرده بود و می‌گفت: همین‌طور که بزرگ شدم و قدم به دنیای واقعی گذاشتم و اعمال انسان‌ها را دیدم متوجه شدم بسیاری از آن‌ها بهای گزافی برای یک سوت می‌پردازند.

بخش اعظم بدبختی افراد با ارزیابی غلط آن‌ها از ارزش واقعی چیزها برای پرداختن بهایی بسیار گزاف برای سوت‌هایشان فراهم آمده است. تردیدها و انتخاب ها، اختلافات خانوادگی، مشاجره‌ها، بحث و جدال بر سر مسائلی که حتی ارزش فکر کردن ندارند. همه آنها سوت‌هایی هستند که بیشتر افراد با نادانی بهای گزافی برایش می‌پردازند.

#دیل_کارنگی




طبقه بندی: جملات و سخنان ناب، خواندنی،
برچسب ها: موفقیت در زندگی، سخنان زیبا، جملات ناب، آموزنده، اختلافات، جملات زیبا در مورد مشکلات زندگی،

تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | 06:14 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

یادش بخیر خاطرات مدرسه

یادش بخیر قدیما دوران مدرسه یادتونه :

بی سر و صدا وسایلتونو جمع کنید، با صف برید توو حیاط، امروز معلم ندارید

یادش بخیر ... یادتونه؟ توو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان باید نفر وسطی میرفت زیر میز

یادتونه؟ نوک مداد قرمزای سوسمار که زبون میزدی خوشرنگ تر میشد

یادتونه؟ موقع امتحان باید کیف میذاشتیم بینمون که تقلب نکنیم

یادتونه؟ یه مدت از این مداد تراشای رومیزی مد شده بود هر کی از اونا داشت خیلی با کلاس بود ؛))

یادتونه؟ پاک کن های جوهری ک یه طرفش قرمز بود و یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش میخواستیم خودکار رو پاک کنیم همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره میکردیم یا سیاه و کثیف می شد

یادتونه؟ گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون نقاشی میکشیدیم بعد تند برگ میزدیم می شد انیمیشن

یادتونه؟ زنگ تفریح ک تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمیذاشتن آب بخوریم

یادتونه؟ تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم.

یادتونه؟ وقتی معلم می گفت برو گچ بیار انگار مشعل المپیک دستمون میدادن.. یادتونه

..... یادش بخیر




طبقه بندی: جملات و سخنان ناب، خواندنی،
برچسب ها: یادتونه، قدیما، خاطرات مدرسه، جملات ناب، یادش بخیر دوران مدرسه،

تاریخ : دوشنبه 18 مرداد 1395 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

وصیت عجیب

وصیت عجیب
شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید، میخواهم در قبر در پایم باشد. وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به به عالم اظهار کرد، ولی عالم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما ، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمی شود!
ولی پسر بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سر انجام تمام علمای شهر یکجا شدند و روی این موضوع مشورت کردند، که سر انجام به مناقشه انجامید...
در این مجلس بحث ادامه داشت که ناگهان شخصی وارد مجلس شد و نامه پدر را به دست پسر داد، پسر نامه را باز کرد، معلوم شد که نامه (وصیت نامه) پدرش است و به صدای بلند خواند:
پسرم! میبینی با وجود این همه ثروت و دارایی و باغ و ماشین و این همه امکانات و کارخانه، حتی اجازه ندارم یک جوراب کهنه را با خود ببرم. یک روز مرگ به سراغ تو نیز خواهد آمد، هوشیار باش! به توهم اجازه یک کفن بیشتر نخواهند داد. پس کوشش کن از دارایی که برایت گذاشته ام استفاده کنی و در راه نیک و خیر به مصرف برسانی و دست افتاده گان را بگیری، زیرا یگانه چیزی که با خود به قبر خواهی برد همان اعمال است.


طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: وصیت، وصیت جالب، سخنان آموزنده، متن زیبا، سخنان بزرگان، وصیت با نصیحت،

تاریخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 06:36 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

شهید حمیدرضا بستانی

شهید حمیدرضا بستانی

سراپا وسعت دریا گرفتند
همان مردان که در دل جا گرفتند
تمام خاطرات سبزشان ماند
به بام آسمان مأوا گرفتند
به دوش ما چه ماند ای دل , که وقتی
خدا را شاهدی تنها گرفتند
چه شد ای دل , که در این راه رفته
جواز وصل را بی ما گرفتند
مگر مردان غریبی می پسندند
غریبانه ره دریا گرفتند !





طبقه بندی: خواندنی، شعر و ادبیات،
برچسب ها: سرتیپ شهید حمیدرضا بستانی، بستانی، شهید بستانی، شعر شهید، شهدای زاهدان، شهدای استان سیستان و بلوچستان، حمید رضا بستانی،

تاریخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 01:01 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

عزت نفس

عزت نفس


اگر ثروتمند نیستی مهم نیست،

بسیاری از مردم ثروتمند نیستند،

اگر سالم نیستی،هستند افرادی

که با معلولیت و بیماری زندگی میکنند،

اگر زیبا نیستی، برخورد درست

با زشتی هم وجود دارد،


اگر جوان نیستی،

همه با چهره پیری مواجه میشوند،

اگر تحصیلات عالیه نداری،

با کمی سواد هم میتوان زندگی کرد،

اگر قدرت سیاسی و مقام نداری،

مشاغل مهم متعلق به معدود

خاصی از انسانهاست.

... اما،

اگر "عزت نفس" نداری،

برو بمیر که هیچ نداری....!

#یوهان_ولفگانگ_گوته




طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: سخنان زیبا، مهم نیست، سخن بزرگان، جوانی، خواندنی، گوته، عارفانه،

تاریخ : پنجشنبه 14 مرداد 1395 | 04:20 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

۵ حسرت بزرگ آدمها

یک ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎﻳﻲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۵ ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻘﻴﻘﺎﺗﺶ در خانه هاى سالمندان، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺣﺴﺮﺗﻬﺎﻱ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ۵ ﺣﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺣﺴﺮﺕ: ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﻰ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ.

ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻭﻡ: ﮐﺎﺵ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﮐﺮﺩﻡ.

ﺣﺴﺮﺕ ﺳﻮﻡ: ﮐﺎﺵ ﺷﺠﺎﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻢ.

ﺣﺴﺮﺕ ﭼﻬﺎﺭﻡ: ﮐﺎﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ.

ﺣﺴﺮﺕ ﭘﻨﺠﻢ: ﮐﺎﺵ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﻣﻲ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮﻯ ﻣﻰ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. •••


طبقه بندی: جملات و سخنان ناب، خواندنی،
برچسب ها: حسرت ها، قدیما، سخنان زیبا، بزرگترین حسرت ها، حسرت،

تاریخ : پنجشنبه 14 مرداد 1395 | 04:10 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

قدیما توی قدیما موند

قدیما

قدیما ﺣﺮﻳﻢ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺘﻲ ﺣﻤﺎﻣﺶ  
ﻋﻤﻮﻣﻲ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﻲ ﭼﺸﻢ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻫﺮﺯﻩ ﻧﺒﻮﺩ .

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﺎﻱ ﻛﺴﻲ ﺟﻠﻮ ﻛﺴﻲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩ، ﻭﻟﻲ 
ﭘﺸﺖ  ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ .

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺣﺮفی ﺗﻮی ﺩﻟﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ، ﺣﺮﻓﻲ 
ﻫﻢ  ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﺒﻮﺩ .

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﺮﮔﺮ ﻭ ﭼﻨﺠﻪ ﻭ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ، ﮊﻟﻪ ﻭ ﭘﺎﻱ ﺳﻴﺐ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﻴﺮ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭﺝ ﻛﻼﺳﺶ ﺗﻮﻱ ﺳﺒﺰﻱ ﻭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺗﺮﺷﻲ ﻭﺁﺵ ﺑﻮﺩ .

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻧﮓ ﺳﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺎﻧﺘﻮﻫﺎﻱ ﺭﻧﮕﺎﻧﮓ ﻧﺒﻮﺩ، 
ﭘﻴﺮﻫﻦ ﺷﻴﻚ ﻭ ﺑﻲ ﺧﻂ ﻭ ﻳﻘﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﺗﻮﻱ ﺑﻘﭽﻪ ﺑﻮﺩ

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ


ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: قدیما، یادش بخیر، قدیم، با هم بودن، سخنان ناب، مطالب خواندنی،

تاریخ : چهارشنبه 13 مرداد 1395 | 02:12 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

عمل خالص

عمل نیکو

روزی خداوند به حضرت موسی فرمود :
آیا تاکنون عمل خالصی انجام داده ای ؟
گفت : آری نماز خوانده ام , روزه گرفته ام و همیشه ذکر تو را گفته ام.
خداوند فرمود :
نمازت جواز عبور از پل صراط است و روزه ات سپری است در مقابل آتش جهنم و ذکر و شکر من موجب ترفیع درجه ات در بهشت , پس همه این اعمال برای خودت بوده است . بگو برای من چه کرده ای ؟
موسی گریست و گفت : خداوندا برای تو چه باید می کردم ؟
خداوند فرمود : آیا تاکنون ستمدیده ای را یاری کرده ای ؟ برهنه ای را پوشانده ای ؟گرسنه ای را سیر کرده ای ؟ غمدیده ای را شاد کرده ای ؟ و ...




طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، کمک به نیازمندان، حضرت موسی، یاری ستمدیده، نیکوکاری،

تاریخ : سه شنبه 12 مرداد 1395 | 02:55 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

نهایت خساست


بزرگی را از اکابر که در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید. امید زندگی قطع کرد. جگر گوشگان خود را که طفلان خاندان کَرَم بودند، حاضر کرد. گفت: ای فرزندان، روزگار دراز در کسب مال، زحمت های سفر و حضر کشیده ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده تا این چند دینار ذخیره کرده ام. هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه، دست خرج بدان نزنید و یقین دانید که:
زَر عزیـــــــز آفریده است خدا
هر که خوارش بکرد، خار بشد
اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم قَلیه حلوا میخواهد، هرگز به مکر آن فریب نخورید که آن، من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد! اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس کنم، بدان توجه نباید کرد که آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا که آن را شیطان به شما نشان داده باشد. من آنچه در زندگی نخورده باشم در مُردگی تمنا نکنم! این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد...

#عبید_زاکانی



طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، سخنان ناب، داستان مرد خسیس، آموزنده، مطالب آموزنده،

تاریخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | ایران بلاگ | ویندوز سون