تبلیغات
 تابستونی - مطالب ابر داستان مرد خسیس

نهایت خساست


بزرگی را از اکابر که در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید. امید زندگی قطع کرد. جگر گوشگان خود را که طفلان خاندان کَرَم بودند، حاضر کرد. گفت: ای فرزندان، روزگار دراز در کسب مال، زحمت های سفر و حضر کشیده ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده تا این چند دینار ذخیره کرده ام. هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه، دست خرج بدان نزنید و یقین دانید که:
زَر عزیـــــــز آفریده است خدا
هر که خوارش بکرد، خار بشد
اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم قَلیه حلوا میخواهد، هرگز به مکر آن فریب نخورید که آن، من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد! اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس کنم، بدان توجه نباید کرد که آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا که آن را شیطان به شما نشان داده باشد. من آنچه در زندگی نخورده باشم در مُردگی تمنا نکنم! این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد...

#عبید_زاکانی



طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، سخنان ناب، داستان مرد خسیس، آموزنده، مطالب آموزنده،

تاریخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

  • paper | ایران بلاگ | ویندوز سون