تبلیغات
 تابستونی - مطالب ابر داستان کوتاه

تله موش

داستان کوتاه
موشی در خانه ی صاحب مزرعه، تله موش دید. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش؛ مشکل توست به ما ربطی ندارد...
ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزید و سپس از آن مرغ، برایش سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان از زن مزرعه دار، سر بریدند. زن مزرعه دار زنده نماند و مُرد. گاو را برای مراسم ترحیم کُشتند.
«و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد. »




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: داستانک، آموزنده، مشکلات دیگران، داستان کوتاه، داستان موش و تله موش در مزرعه،

تاریخ : سه شنبه 21 دی 1395 | 03:12 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

این هم می گذرد

این نیز می گذرد

رﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ
ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﻢ ، ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ
ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ . ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :

"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ"
ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ
ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ..........

ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ . 
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :
"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ !!!

گر به دولت برسی 
مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی 
پست نگردی مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گرتو بازیچه این دست نگردی مردی(!)




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: این هم می گذرد، داستانک، داستان کوتاه، آموزنده، این نیز بگذرد، می گذرد،

تاریخ : یکشنبه 16 آبان 1395 | 11:17 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

ترس از مشکلات

درس زندگی
روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.
مار میگفت: ادما از ترسِ ظاهر ترسناك من میمیرند؛
 نه بخاطر نیش زدنم!
اما زنبور قبول نمى كرد.
مار هم برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى  خوابیده بود؛ نزدیک شد و رو به زنبور گفت:
من چوپان رو نیش مى زنم ومخفى میشم ؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن!
مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع كرد به پرواز بالاى سر چوپان.
چوپان از خواب پرید و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش و تخلیه زهر کرد.
مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد.
سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه دیگه اى  کشیدند:
اینبار زنبور نیش زد و مار خودنمایى کرد!
چوپان از خواب پرید
و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت!
او بخاطر وحشت از مار، دیگر زهر را تخلیه نكرد وضمادى هم استفاده نکرد...
چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد!
 خیلى ازبیمارى ها و مشكلات هم همین جورین؛ و ادما فقط بخاطر ترس از آنها، نابود میشوند. پس همه چى بر مى گرده به برداشت ما از زندگى و شرایطى كه توشیم. واسه همین بهتره دیدگاه مون و به همه چى خوب كنیم.
 "مواظب تلقین های زندگی خود باشید...!"




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: داستانک، داستان کوتاه، گفتگوی زنبور و مار، مشکلات زندگی، تلقین های زندگی، ترس، درس زندگی،

تاریخ : جمعه 14 آبان 1395 | 08:49 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

معجون گره گشا

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.
بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم! گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد. گفتند:... آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید گفت:آری 
نخست اعتماد بر خدای است ،
دوم آنچه مقدر است بودنی است،
سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست٬
چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،
پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد٬
ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد 
چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.
 استاد الهی قمشه ای



طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: معجون، معجون کارگشا، مشکلات زندگی، معجون مشکل گشا، داستانک، داستان کوتاه، سخنان دکتر الهی قمشه ای،

تاریخ : یکشنبه 25 مهر 1395 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

عمل خالص

عمل نیکو

روزی خداوند به حضرت موسی فرمود :
آیا تاکنون عمل خالصی انجام داده ای ؟
گفت : آری نماز خوانده ام , روزه گرفته ام و همیشه ذکر تو را گفته ام.
خداوند فرمود :
نمازت جواز عبور از پل صراط است و روزه ات سپری است در مقابل آتش جهنم و ذکر و شکر من موجب ترفیع درجه ات در بهشت , پس همه این اعمال برای خودت بوده است . بگو برای من چه کرده ای ؟
موسی گریست و گفت : خداوندا برای تو چه باید می کردم ؟
خداوند فرمود : آیا تاکنون ستمدیده ای را یاری کرده ای ؟ برهنه ای را پوشانده ای ؟گرسنه ای را سیر کرده ای ؟ غمدیده ای را شاد کرده ای ؟ و ...




طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، کمک به نیازمندان، حضرت موسی، یاری ستمدیده، نیکوکاری،

تاریخ : سه شنبه 12 مرداد 1395 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

نهایت خساست


بزرگی را از اکابر که در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید. امید زندگی قطع کرد. جگر گوشگان خود را که طفلان خاندان کَرَم بودند، حاضر کرد. گفت: ای فرزندان، روزگار دراز در کسب مال، زحمت های سفر و حضر کشیده ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده تا این چند دینار ذخیره کرده ام. هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه، دست خرج بدان نزنید و یقین دانید که:
زَر عزیـــــــز آفریده است خدا
هر که خوارش بکرد، خار بشد
اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم قَلیه حلوا میخواهد، هرگز به مکر آن فریب نخورید که آن، من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد! اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس کنم، بدان توجه نباید کرد که آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا که آن را شیطان به شما نشان داده باشد. من آنچه در زندگی نخورده باشم در مُردگی تمنا نکنم! این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد...

#عبید_زاکانی



طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، سخنان ناب، داستان مرد خسیس، آموزنده، مطالب آموزنده،

تاریخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

دروغ مصلحت آمیز

داستانک

پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد. بیچاره در حالت نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفته اند هر که دست از جان بشوید، هرچه در دل دارد بگوید. 
ملک پرسید: چه می گوید؟ یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند... همی گوید: والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس.
ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزیر دیگر که بر ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این، ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.
 ملک روی ازین سخن درهم آورد و گفت: مرا آن دروغ پسندیده تر آمد از این راست که تو گفتی. که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثتی 
و خردمندان گفته اند: دروغی مصلحت آمیز به از راستی فتنه انگیز.




طبقه بندی: جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: داستان، داستان پند آموز، سخنان زیبا، جملات ناب، داستانک، داستان کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 10 مرداد 1395 | 01:35 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

  • paper | ایران بلاگ | ویندوز سون