تبلیغات
 تابستونی - مطالب ابر سخنان ناب

حکمت خدا

تنها نجات یافتهِ کشتی، حالا تو ساحل این جزیره دور افتاده، تک و تنها بود. اون، هر روز رو به امید کشتی نجات، کنار ساحل مینشست و افق رو تماشا می کرد.

سرانجام بعد از گذشت مدتی، خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا از خطرات درامان بمونه و بتونه توی اون استراحت کنه. اما وقتی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه ش در حال سوختنه و دودی از اون به آسمون میره.

بدترین اتفاق، افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود. با دیدن شعله های آتیش از شدت خشم و اندوه در جا خشک ش زد. فریاد زد: «خدایا! چطور راضی شدی با من این کارو بکنی؟»

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی اومده بود تا نجاتش بده... مرد، خسته و حیرون بود. نجات دهندگان می گفتند: خدا خواست که ما دیشب اون آتیشی رو که روشن کرده بودی ببینیم! ...





طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: حکمت خداوند، سخنان ناب، جملات زیبا، داستانک، داستان کوتاه زیبا، مشکلات زندگی، داستان مسافر بازمانده کشتی،

تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 09:24 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

شعر زیبا در وصف حضرت علی (ع)

جز پای علی تا ابدالدهر ردی نیست

یک دم ز علی زن که جز او مددی نیست

رستم که از او دم زده فردوسی طوسی

در پیش علی رستم دستان عددی نیست




طبقه بندی: شعر و ادبیات،
برچسب ها: شعر زیبا، سخنان ناب، جملات زیبا، یا علی مدد، شعر امام علی، شعر ولایت، فاتح خیبر،

تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 02:27 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

آزمون سه گانه

روزی یکی از آشنایان، بزرگ مردی دید و گفت: می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیده ام و او درباره تو چه گفته است؟ بزرگمرد جواب داد: یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد.

مرد گفت: پالایش سه‌گانه؟ بزرگمرد گفت: درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی.

اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟ مرد گفت: نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام...

بزرگمرد گفت: بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر،

مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟ مرد گفت: نه، برعکس... بزرگمرد گفت: پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است؛

مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟ مرد گفت: نه، نه حقیقتا.

بزرگمرد نتیجه‌گیری کرد: بسیار خوب، اگر آنچه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند!!! چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟

...




طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: آزمون سه گانه، پالایش سه گانه، زندگی، جملات زیبا، سخنان ناب،

تاریخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

حکمت خداوند

حکمت خدا


چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است , و یا چیزی را دوست داشته باشید حال آنکه شر شما در آن است و خدا می داند و شما نمی دانید.

سوره بقره آیه ۲۱۶




طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: سخنان ناب، جملات ناب، جملات آموزنده، حکمت خدا، مشکلات زندگی، رازهای موفقیت،

تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | 06:21 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

قدیما توی قدیما موند

قدیما

قدیما ﺣﺮﻳﻢ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺘﻲ ﺣﻤﺎﻣﺶ  
ﻋﻤﻮﻣﻲ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﻲ ﭼﺸﻢ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻫﺮﺯﻩ ﻧﺒﻮﺩ .

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﺎﻱ ﻛﺴﻲ ﺟﻠﻮ ﻛﺴﻲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩ، ﻭﻟﻲ 
ﭘﺸﺖ  ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ .

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺣﺮفی ﺗﻮی ﺩﻟﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ، ﺣﺮﻓﻲ 
ﻫﻢ  ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﺒﻮﺩ .

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﺮﮔﺮ ﻭ ﭼﻨﺠﻪ ﻭ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ، ﮊﻟﻪ ﻭ ﭘﺎﻱ ﺳﻴﺐ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﻴﺮ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭﺝ ﻛﻼﺳﺶ ﺗﻮﻱ ﺳﺒﺰﻱ ﻭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺗﺮﺷﻲ ﻭﺁﺵ ﺑﻮﺩ .

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻧﮓ ﺳﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺎﻧﺘﻮﻫﺎﻱ ﺭﻧﮕﺎﻧﮓ ﻧﺒﻮﺩ، 
ﭘﻴﺮﻫﻦ ﺷﻴﻚ ﻭ ﺑﻲ ﺧﻂ ﻭ ﻳﻘﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﺗﻮﻱ ﺑﻘﭽﻪ ﺑﻮﺩ

 ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ


ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی،
برچسب ها: قدیما، یادش بخیر، قدیم، با هم بودن، سخنان ناب، مطالب خواندنی،

تاریخ : چهارشنبه 13 مرداد 1395 | 02:12 ق.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

نهایت خساست


بزرگی را از اکابر که در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید. امید زندگی قطع کرد. جگر گوشگان خود را که طفلان خاندان کَرَم بودند، حاضر کرد. گفت: ای فرزندان، روزگار دراز در کسب مال، زحمت های سفر و حضر کشیده ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده تا این چند دینار ذخیره کرده ام. هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه، دست خرج بدان نزنید و یقین دانید که:
زَر عزیـــــــز آفریده است خدا
هر که خوارش بکرد، خار بشد
اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم قَلیه حلوا میخواهد، هرگز به مکر آن فریب نخورید که آن، من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد! اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس کنم، بدان توجه نباید کرد که آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا که آن را شیطان به شما نشان داده باشد. من آنچه در زندگی نخورده باشم در مُردگی تمنا نکنم! این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد...

#عبید_زاکانی



طبقه بندی: خواندنی، جملات و سخنان ناب،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، سخنان ناب، داستان مرد خسیس، آموزنده، مطالب آموزنده،

تاریخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : سعید بستانی | نظرات

  • paper | ایران بلاگ | ویندوز سون